از خدا مي طلبم صحبت روشن رأیی
 

خدایا ! چه گناه کرده ام ؟ برای چه مرا از پای در می آوری ؟

کوشیدم تا این روح را که به من داده ای پاک نگه دارم و این آتش را که در من نهاده ای از خاموشی برهانم ....

   کردگارا ! این تویی که در ویرانی آنچه آفریده ای می کوشی ، تو این آتش را خاموش کرده ای ، تو این روح را آلوده ساخته ای ، تو مرا از هر آنچه زنده ام می داشت تهی دست کرده ای . در جهان تنها دو گنج داشتم : دوست من و روح من !

   اینک هیچ ندارم ، همه را تو از من گرفتی . در بیابان جهان تنها یک تن از آن من بود ، او را از من ربودی . قلب های ما یکی بود ، تو آنرا از هم دریدی ، شیرینی وصال را از آنرو به ما چشاندی که وحشت از دست دادن یکدیگر را بهتر به ما بشناسانی .گرداگرد من ، در درون من ، خلاء کاویدی . در هم شکسته و بیمار بودم . بی اراده ، بی سلاح ، همچون کودکی که در دل شب می گرید و تو همین ساعت را برگزیدی تا ضربت خود را بر من فرود آری !...

   مانند خائنان با گام های بی صدا از پشت آمدی و خنجر به من زدی ؛ عشق سودایی این سگ درنده ات را به سوی من جهاندی ؛ نیرویم از دست رفته بود و تو می دانستی که نمی توانم زور ورزی کنم ، و او مرا به زمین افکند ؛ همه چیزم را آلوده ساخت ، همه چیزم را ویران کرد ...

از خود بیزارم

کاش می توانستم درد خود را ، شرمساری خود را ، فریاد بکشم !

   یا در سیلاب نیرویی که می آفریند آن همه را فراموش کنم ! خدایا ! نجاتم ده ، این تن و این جان را درهم شکن ، از روی زمینم برگیر ، نگذار مدام درون گودال دست و پا بزنم ! بخشش کن ! مرا بکش !

 

Qisiera ser el sepulcro

Donde a' ti te han de enhterrar

Para tenerte en misbrazos

Por toda la ei ernidad

و اینک برخیز

 بر نفس تنگ خود چیره شو

با روحی که در هر نبرد پیروز می شود

اگر از بار سنگین خود از پا در نیامده باشد ...

 

کمدی الهی : دوزخ سرود 24

                  آنگاه برخاستم و وانمود کردم

                 که نفسی دارم بلند تر از آنچه در خود احساس می کردم

                و گفتم : «برو ! که من نیرومند و بی باکم...»

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٧ - saghi
نگاشتن

نگاشتن ! سودای رقص دست و قلم !
در بيان آنچه از گذر احساس بر بيکرانه آسمان دل و ذهن به شکل واژه بر دل سپيد کاغذ نقش می بندد . اما در زنجير نارسايی زبان اسير است که ناب ترين عواطف را تنها به سکوت ميتوان سرود ....

مدتهاست که دست به قلم نبرده ام . نه اینکه دلم از این سودا تهی باشد که در آتش اشتیاق این رقص موزون سوخته ام اما ....

در به بند کشیدن احساس هایم ناتوان بوده ام و صفحات دفترم پر شد از رد پای سکوت و در خویش غرق شدن و از خویش پدیدار شدن ...

و نشستن بر دریچه شب و چشم دوختن به ستاره باران آسمان شاید ماه به مهمانی دیدگان ترم آید و باز هم سفیر عشق شود یا شاید ....

تنها شاید خبری داشته باشد ...وقتی مجذوب و خیره غرق در مهتاب می شوم اندیشه اینکه شاید او هم به ماه نگریسته باشد و مثل همیشه مان سخنها گفته باشد در سکوت

آرامم می کند و باز در مناجاتهای بی کلام با خدا می گویم  « یک سال شدها حواست هست؟؟؟» 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - saghi
 

اندازه بی نهایت عشق در این قفس تن احساس غربت میکنم . کجایی ؟ آشنای من ! من از این غریبه ها دلگیرم . از خدا میپرسم چرا ؟ از تو هم . چرا این غریبه های با احساس من بیگانه مرا از تو و تو را از من جدا می خواهند ؟ چرا برای عشق حریم و مرز  میکشند ؟ چرا عشق را به صلیب میکشند؟گاهی اوقات در بلبشو و هیاهوی زمینیان می ترسم . از اینهمه صدا و نگاه و حرف و خنده غریبه ها وحشت میکنم . نه میفهمم و نه توان گریز دارم . باز هم احساس های دوره نوجوانی در درونم سر بلند کرده اند . زایش روح بی قراری را حس می کنم که تنها طلب میکند . خسته ام از دو رنگیها . باز هم حس می کنم مرا برای دل خویش آفریده و میخواهد رقم تقدیرم جز تنهایی و عاشقی و رنج دوری نباشد . 


کیستی که من
این گونه
به اعتماد
نام خودرابا تو می گویم
کلید خانه ام را
در دستت می گذارم
نان شادی هایم را
با تو قسمت می کنم
به کنارت می نشینم و
بر زانوی تو
این چنین آرام
به خواب می روم؟

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٧ - saghi
 

تو را در شعرحافظ خواندم

و در داستان دیدم

تو را در سالهای دور

 چنین در سایه روشن های رویا نهان دیدم

به پرواز آمدم

 از شوق دیدار تو ، دست و پای گم کرده !

همه حیران و نا باور

که گیتی آرزویی را برآورده

به شهر خزان زده و غمگین

 تو را در آسمان دیدم

فراتر آمدم اینک :

فضا از عطر عشق آشنا سرشار

شگفتا !...

این گذر ، این کوچه ، این بازار ،

این دیوار

همین جا بود گویی

 قرار کهنه ما پار و پیرار

 همین جا هست !

ای همراه اگر رفتی مرا بگذار....

سلام همدلی بود و نور بوسه و لبخند

 نگاه مهربان ، دست گرم دوستی ، پیوند

خدایا ! خواب می بینم ؟!

که با راهی به آن دوری و دیداری به این دیری

هنوز اینجا هر دم خیالش از نو می شود آغاز

 به شعر حافظ شیراز

می رقصد و می نازد هزاران خاطره در یاد

 " گذر بر خاک حافظ کن هلا ای باد شبگیری "

صبور سبز من !

فرمانروای دل !

خانه ات آباد و جان بی نظیرت شاد !

دلت را روشندلی ها فزون تر باد !

چراغی را که غم از دل من به غارت برد

 به آیین دار !

که ما در درد مهجوری ها ره گم کردیم ...

تو باری

 پاس آیین های دیرین دا

رسرشک از چهره می شویم

 تو را بدرود می گویم

 همراز لبریز از لبخند و اشکم

این است از سفر عشق ره آوردم !

اگر عمری بود باقی

 به سویت باز می گردم

که یاد و یادگاران کهن را

شاید در تو بی خزان بینم

                      

                       شاید در تو بی خزان بینم

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٧ - saghi
 

دوباره واژه به واژه ترانه می بافم
برای بودن با تو بهانه می بافم
و تارهای نگاه تو را که بی همتاست
به پود خاطره ای عاشقانه می بافم 
  
درون خانه ای از التماس دستانم
تمام شعر تو را عارفانه می بافم
به این امید که فردا دوباره می آیی
 دعای وصل تو را من شبانه می بافم 
  
دوباره قصه مرداب را نگو بانو...
تو فرصتی بده خود را روانه می بافم 
 شبیه رود بزرگی که در پی دریاست
 نگاه بحر تو را بی کرانه می بافم
  
درخت زندگیم ریشه کن شده اما
امید زندگی من: جوانه می بافم
اگر اراده کنی می رسم به آغوشت
و توی قلب تو من آشیانه می بافم

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٧ - saghi
بگذر ز من که ز خویش گذشته ام ...

مرا با خویش بگذار و بگذر
جاده ی عشق من بن بست است،مگذر!
من وقف شده ام
چشمانی که تو چراغ می خوانیشان،وقف مسجدی تاریک شده است
صدایی که تو وسوسه انگیزش می خوانی،قرار است رستاخیزی بیندازد در
گوش های پوسیده مشتی قبر نشین!
در گذر از قرن یخی،قلبم فسرده و سرد است؛ درگذر از من
گر ز من باور نداری گوش کن
این حماسه باد می خواند
علمی به نقش غرور و جنون
فتاده چو شیر پیرکنون
به روی زمین واژگون
مرا به خویش می خواند باد
تا برقصاند این درفش فریدون
تا بمیرانم این ماران دون
مرا به خویش می خواند این خاک آغشته به خون
من عشقت را سپردم به امواج سند نیلگون
از پنجره های آهنین این خانه،فریاد سیاوش می آید به درون
ز هر چاه بی انتها،صدای بیژن می آید برون
مرا به خویش می خوانند
به رزم تزویر می روم زره به تن
آری ، آری
بگذشته ام من از من
تو هم بگذر از من
رادمردان همه از من
همان پا بستگان چون گون
آری ، آری
چو قصه ی آن پیر کدکن
مرا به خویش می خواند
مرا،اسیر آرزوهای کوچک مکن
رهایم کن

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٦ - saghi
تنها با خود

همیشه وقتی فرار می کنم زیاد می خوابم . به خواب پناه می برم تا با حقیقتی که آزارم میده روبرو نشم . یا حداقل نیروی رویارویی را پیدا کنم ....از چه می گریزی آشفته دل پریشان خاطر ؟!به چه ، به کجا پناه می بری ؟ از روی روزهای زندگیت از چه سبب می پری ؟ با خودت مسابقه رسیدن به ته خط گذاشته ای ؟ چرا با من سخن نمی گویی ؟ حرف بزن !حرف بزن ! مدتها ست که منتظرم و تو یا سکوت می کنی یا بی قراری ! هنوز هم نمی خواهی در این آینه دق چهره شکسته خودت را ببینی ؟ این تویی شکسته ای و هزار تکه شده ای نه آینه !!!آینه چون نقش تو بنمود راست ... !حتی از قلم ، از دفتر ،‌ از واژه ،‌ از من می ترسی ؟ این هراس بیهوده را تا کجا با خود می خواهی بکشی ؟! دیروز با هم و در کنار هم آموختیم که حقیقت خود باید از خود دفاع کند . آیا عشق حقیقتی به زیبایی مرگ و به قدرت آن نیست و یا حتی گاهی فراتر ! بارها و بارها دیده ایم که مرگ در برابر خواهر خویش عقب نشسته .... ! هر دو با هم دیدیم از همین دریچه چشمان که تو هر وقت دلگیری ،‌ ابری می شوند و پنجره را مهی غلیظ فرا می گیرد و منظره ها تار می شوند . مدتها ست دست به دفتر هم نزده ای . سطور و خطوط و واژه هایش گر گرفته اند و می سوزند و دستان تو سرد سرد است . سرد از بی مهریها و تنهایی ها . می ترسی بسوزی ؟ حق داری ! وقتی تو می سوزی ما را هم به آتش می کشی و باز دریچه ها ابری می شوند و منظره ها تار....بازی سختی است . نه ؟! خیلی سخت ! چرا حرف نمی زنی ؟ چیزی بگو ! این سکوت ممتد تو روی پهنه روزمرگی های من سایه می اندازد . فکر نکن وقتی غرق خنده ام یا صحبت ،‌ نمی بینمت که باز هم بق کرده و غمزده گوشه ای می نشینی و به من زل می زنی . خودت خوب می دانی که اینهمه نقش ظاهر است و بس ! چرا آرام نمی گیری ؟من گیج شده ام ! و باز تو در سکوتت غرق مناجاتی ! حتی صدای نجوایت را دیگر منهم نمی شنوم . اگر دوست نیستیم ،‌ همسایه ایم آخر ! به من بگو ... !این خیل خوش خیال که به دامن مهر تو می چسبند ! از کجا آمده اند ؟ پیش از اینها کجا بودند . تو نمی گویی ولی من می دانم که به هر دری می زنی تا هنوز پشت حصار سوخته و ویران شده عشق پناه بگیری . شده ای بوف !!!! خرابه نشین خرابات خودت و ما ! حداقل ناله ای سر کن !تکلیف من با این زندگی ای که تو به هر لحظه اش با بی اعتنایی دهن کجی می کنی ،‌ با جاده ای که به هزار نشانه می خواندم ،‌ با تو و عشق چیست ؟ وقتی به جای پاسخ پرسش های مکررم ،‌ فقط دیده های فروزان و معصومت را به تب و تاب من می دوزی و هیچ نمی گویی ! دست به نیاز بر می دارم و هزاران بار به ناله از خدا می خواهم از این رنج چندگانه زیستن رهایمان کند . اما خدا هم مثل همیشه فقط لبخند می زند و من درمانده تر و گیج تر و فرسوده تر می شوم و باز به خواب پناه می برم ...  چه بگویم به که گویم این راز غمم این بس که مرا کس نبود دمساز 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٦ - saghi
نگاهی نو به نوشته ای کهن ...

مغني كجائي؟ نوايت كجاست؟             نواي خوش غم زدايت كجاست؟
مغني از آن پرده نقشي بيار                 ببين تاچه گفت ازدرون پرده دار
چونان بركش آواز خنيا گري                 كه ناهيد چنگي به رقص آوري

استادم هميشه مي گفت : مانند عقاب زندگي كن ، نه مثل كلاغ !
به عرض زندگي بيانديش نه به طولش. كيفيت روزهاي عمر مهم است نه كميت آنها
آنگونه ِبزي كه سزاوار يزدان پاكي باشد كه خلقت كرد و به تو اجازه زيستن داد.
او تو را شايسته برخورداري از معجزه زندگي ميداند.
مي گفت : عقاب عمري كوتاه دارد چيزي حدود بيست سال ولي شاهانه ميزيد ، در اوج آسمانها و پس از مرگش حتي استخوانهايش را هم كسي نمي يابد.
روايتي است كه : در ازل آنگه كه عمرهر كس معين گشت عقاب به زندگاني كوتاه خويش
اعتراض نمود و خواست تا او هم مانند كلاغ عمري سيصد ساله داشته باشد.
به او آنچه را مي خواست بخشيدند. پس از مدتي بازگشت و گفت نمي خواهم اگر چنين عمري داشته باشم بايد همچو كلاغ  براي معاش به هر ذلتي تن دهم و بر مردار نشينم . زندگاني كوتاه شكوه مند هزاران بار بهتر از عمري طولا ني با خفت زيستن است.
يادش بخير باد استاد و كلام نغزش پايدار.
راستي زندگي چند نفر از ما ميليونها انساني كه روي زمين شايسته معجزه زيستن بوده ايم عقاب گونه است؟
چند نفرروزهايشان تداعي همانها نيست كه پيشتربوده اند ؟
چه تعدادي مي دانند بهرچه آمده اند ؟ و كجا مي خواهند بروند ؟
مام زمين سنگيني و شتاب گامهاي چند نفر را با افتخار مي پذيرد ؟
استادم مي گفت اگر روزي خواستي كاري انجام دهي چنان باشد كه خداوند خشنود گردد و خشنودي آن عزيز در شادي دلهاي كوچك بندگانش است. اين مهم نيست كه كاري كه ميكني
چقدربزرگ باشد يا كوچك ، مهم اين است كه تا چه اندازه عميق باشد. گاه يك لبخند ساده عظمتي در خود دارد كه قابل تصور نيست.
ميگفت انسانها سرشار از عجايب و عظمت هستند و به هر كاري قادر، فقط اگر مي دانستند.


عيسي(ع) ميگويد اگر آدميان اندازه دانه خردلي ايمان ميداشتند همانا مي توانستند كوه ها را جابجا كنند. حال سزاوار است كه سرشار قدرت باشي و با موري هم  ياراي  زور آزمايي نتواني؟



گر عارف حق بيني چشم ازهمه بر هم زن
چون دل به كسي دادي آتش به دو عا لم زن
هم چشـم تما شا را بر روي نـكو بگـشا
هم دسـت تمنا را بر گيـسوي پر خـم زن
هم نكته وحـدت را با شـاهـد يـكتا گـو
هم بانگ  انـا الـحق بـر دار مـعـظم زن
گر تكيه دهي وقتي بر تخـت سـلـيما ني
ور پنجه زني روزي در پنجه رستم زن
گردردي از او بردي صد خنده به درمان كن
ورزخمي ازو خوردي صد طعنه به مرهم زن
چون سـا قي رنداني مي با لب خندان خور
چون مطرب مستا ني ني با دل خـرم زن

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢٥ آبان ،۱۳۸٦ - saghi
نقشی از پندار عشق

يكي بود ، يكي نبود . زير گنبد كبود .يه جايي توي همين شهرهاي شلوغ ما …

" توي يه محله يه كبوترباز بود كه عاشق كفترش بود . صبح و ظهر و شبش را روي بام كنار كبوترهاش مي گذروند . همه فكر و ذكر و همّ  و غمش كبوترهاش بودن . مردم تنگ نظر محله كه فكر مي كردن اون براي ديد زدن خونه هاي اونهاست كه ميره روي بام و كبوترها بهونن . راه و بيراه جلوش را مي گرفتن يا مي رفتن در خونه اش بهش تذكر مي دادن . اما هيچ فايده اي نداشت كه نداشت . كم كم از دستش عاصي شدند . به كلانتري شكايت كردن . كبوترباز را گرفتند و به جرم هيزي  و سوء نظر به نواميس مردم زنداني كردن . بعد از مدتي با قيد تعهد اينكه ديگه روي بام نره  آزادش كردند كه بره خونه اش . از كلانتري كه اومد بيرون بي تا ب و مشتاق خودش را رسوند به خونه و يكراست رفت روي بام سراغ كبوترهاش ...

اهالي محل ديدن اي بابا اين از رو نميره . يه فكر ديگه كردند و يه جايي گرفتنش و تا ميتونستن زدنش . اونقدر كه چند وقتي توي بيمارستان بستري شد ولي همين كه روي پا شد و تونست از جاش بلند بشه . برگشت و همونطور لنگون لنگون خودش را رسوند روي پشت بام پيش كبوترهاش . ديدند  نه ! اين جدي جدي كم نمياره يه نقشه ديگه براش كشيدن . توي كمينش نشستن و يه شب كه از يه گذر خلوت رد مي شد . ريختند سرش و دست و پاش را بستند و توي يه خرابه زندانيش كردند . بعدش هم كبوترهاش را سر بريدن . چند روزي گذشت . رفت بازار و چهل تا كبوتر ديگه خريد . ديگه اين مردم محل بودند كه از رو رفته بودند . نميدونستند ديگه چكار بايد بكنن تا اين دست از كبوتربازيش برداره ....

توي اون محل يه عارفي زندگي مي كرد كه خيلي مورد احترام و تكريم مردم بود . يه نفر پيشنهاد كرد : چطور به شيخ بگيم باهاش حرف بزنه شايد اثري داشت . رفتند در محضر شيخ سجاده نشين كه : يا شيخ !  براي اين مزاحم تدبيري بينديشيد ...

يه روز كه كبوترباز از كوچه مي گذشت ، شيخ صداش كرد و بهش گفت مردم از دست تو شاكي و ناراضي هستند و ...

شرح مفصلي من باب حق الناس و مردم آزاري و ... برايش گفت . كبوترباز در جواب عارف گفت : شيخ شما هيچ وقت عاشق شدي ؟ عارف گفت : بله . من عاشقم براو ! كه عشق را فقط او سزاست و بس و...  كبوترباز گفت : شيخ من از كرامات و فضايل و محسنات و شرح و بسط و فلسفه چيزي نميدونم .  منم فقط  عاشق كبوترهامم و عشق را فقط اينطوري مي شناسم . همچين كه پر مي كشن تو آسمون يه حالي دارم كه نميشه گفت ، انگار دنيا ماله منه . 

من به خاطر عشقم كتك خوردم ، زندان رفتم ، اسير شدم ، رسوا و انگشت نما شدم ، داغ بدنامي و ننگ تهمت را به جون خريدم ، توهين و تحقير و تهديد و ناسزا  شنيدم ، درد دوري و نبودنشون را تحمل كردم ، من شبها وقتي مي خوام بخوابم آخرين حرفي كه ميزنم كبوترهامه ، صبح ها كه از خواب بيدار مي شم اولين حرفي كه ميزنم كبوترهامه . نصف شبها بلند مي شم ميرم بهشون سر ميزنم ببينم راحت خوابيدن ، چيزي مزاحمشون نباشه . اگه يه دفعه گرسنه و تشنه شون شد ، آب و دونه دارن . من براي عشقم پاي جونمم وايسادم .

تو كه مي گي عاشق خدات هستي ، به خاطر عشقت چيكار كردي ؟

"  تو به خاطر عشقت كتك خوردي ، زندان رفتي ، اسير شدي ، رسوا و انگشت نما شدي، داغ بدنامي و ننگ تهمت را به خود خريدي، توهين و تحقير و تهديد و ناسزا  شنيدي ، شبها وقتي ميخوابي آخرين حرفي كه ميزني عشقته ؟  صبح ها كه از خواب بيدار مي شي اولين حرفي كه ميزني خداته ؟ نصف شبها بلند مي شيم بهش سر بزني . تو براي عشقت پاي جونت وايسادي؟ "

تو براي عشقت چيكار كردي ؟

mt.hamtaraneh.com

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٦ - saghi
کودکی ها

 

به خانه می رفت
 با کیف
و با کلاهی که بر هوا بود
چیزی دزدیدی ؟
مادرش پرسید
 دعوا کردی باز؟
 پدرش گفت
 و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد
به دنبال آن چیز
 که در دل پنهان کرده بود
 تنها مادربزرگش دید
گل سرخی
را در دست فشرده کتاب هندسه اش
 و خندیده بود

mt.hamtaraneh.com 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٦ - saghi